|
آخر خطی ها بیان تو |
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت توسط shaghayegh |
يه مقام محترم اعلام کرده که کتابهاي مدارس بومي سازي ميشود... جمله اصلي: آن مرد با اسب آمد
جملات بومي شده
اصفهان: آن مرد با پول آمد
تهران: آن مرد با ماکسيماي مشکي آمد
قم: حاج آقا تشريف آوردند
آبادان: آن مرد با عينک دودي ريبن آمد
زاهدان: آن مرد را کشتند
تبريز: آن مرد ياواش ياواش گلدي
مشهد: آن مرد با شمع آمد
خرم آباد: آن مرد مرد نيه، انه
سنندج: آن مرد سبيل دارد
اردبيل: آن مرد بار ميبرد
قزوين: آن مرد با لبخند آمد
شيراز: آن مرد حال نداشت نيامد
رشت: آن مرد رفت بابا آمد
اين هم نمونه بومي سازي:
+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت توسط shaghayegh |
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين
> شده و شنوايي اش کم شده است... . نظرش
> رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد
> ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه
> با او درميان بگذارد. به اين خاطر،
> نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل
> را با او درميان گذاشت. دکتر گفت:
> براي اينکه بتواني دقيقتر به من
> بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت
> چقدر است، آزمايش ساده اي وجود
> دارد.. اين کار را انجام بده و
> جوابش را به من بگو:
> ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و
> با صداي معمولي ، مطلبي را به او
> بگو. اگر نشنيد، همين کار را در
> فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2
> متري و به همين ترتيب تا بالاخره
> جواب بدهد.آن شب همسر مرد در
> آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و
> خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود.
> مرد به خودش گفت: الان فاصله ما
> حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم..
> سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد
> "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي
> نشنيد بعد بلند شد و يک متر به
> جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان
> سوال را دوباره پرسيد و باز هم
> جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به
> درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار
> کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار
> جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:
> " عزيزم شام چي داريم؟" و
> همسرش گفت:"مگه کري؟! براي
> چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"
> حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
> مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه
> فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛
> شايد در خودمان باشد
+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت توسط shaghayegh |
بايد بگويم كه نبايد تصور كرد كه اينها لب بشقابي مادر زاد هستند ، بلكه مادران قبيله لب هاي دختران خود را از كودكي به اين شكل در مي آورند بدين ترتيب كه در كودكي طي مراسمي سوراخي درلب پائين ايجاد مي كنند و يك دكمه از عاج فيل را كه در نظرشان بسيار گرانبهاست داخل سوراخ قرار مي دهند و بتدريج كه ايام سپري مي شود و دختران رشد مي كنند مادران هر شش ماه يكبار دگمه بزرگتري جانشين آنها مي كنند و در هفده يا هجده سالگي كه قطر دكمه ها به هشت سانتيمتر مي رسد و تحمل وزن آن براي لب دخترها غير مقدور است دگمه هايي كه از جنس چوب بسيار سبكي است جانشين دگمه هاي عاج مي سازند و به مرور زمان آن را نيز عوض مي كنند و دكمه هاي چوبي بزرگتري را جايگزين مي كنند بطوريكه در چهل سالگي دكمه لب آنها همانطور كه مشاهده مي كنيد به اندازه يك نعلبكي چاي خوريست كه ديدار آنها انسان را به ياد منقار پرندگان پيش از تاريخ مي اندازد. جالب است بدانيد دختري كه در اين قبيله ، لب بشقابي نداشته باشد در نظر مردان و زنان اين قبيله دور از تمدن است . همانطور كه اگر يك زن پاريسي ناخن هاي بلند لاك زده نداشته باشد در نظر مدپرستان عجيب جلوه مي كند . بيشتر اوقات زنان لب بشقابي صرف تعويض و تبديل دكمه هاي درشت عاج و يا چوبي اي مي شود كه در لب خود نصب كرده اند. زنان قبيله براي انجام اين كار دردها و ناراحتي هاي شديدي را تحمل مي كنند و از تحمل اين درد ها هيچ هدفي جز جلب توجه مردان قبيله را ندارند و حقيقت اين است كه در اين قبيله دختر و يا زن دلخواه مرد آن است كه لب بزرگتري داشته باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت توسط shaghayegh |
لطفا این داستان را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت توسط shaghayegh |
نظر يادت نره ها.... در انگلستان زنی که دو هفته به حالت کما رفته بود و پزشکان به طور کامل از او قطع امید کرده بودند با فریادهای ناامید و ناشی از یأس شوهرش که داد می کشید " دیگر به من متکی نباش، خودت باید مبارزه کنی" به طور معجزه آسایی از کما خارج شد!!
ایونه سولیوان، زن 28 ساله با دومینیک سولیوان، راننده کامیون 37 ساله برای ماه عسل به قبرس رفتند. ایونه مدت کوتاهی بعد در سال 2006 حامله شد. اما پزشکان چند ماه بعد از حاملگی فهمیدند که جنین به بیماری آنمی (کم خونی) دچار است و باید به طور مرتب به جنین خون تزریق شود. ایونه سال گذشته یک ماه زودتر، پسرش کلینتون را در بیمارستانی در بریستول به دنیا آورد.
فرزند خانواده سولیوان چند مدت بعد فوت کرد و زن انگلیسی هم با توقف تمامی ارگانهای بدنش بخاطر «شوک سپتیک» تحت مراقبت ویژه قرار گرفت. دکترها بعد از دو هفته کاملا از این زن قطع امید کردند و خواستار قطع فیش شدند. دومینیک که از قطع امید دکترها از ادامه حیات زنش شوکه شده بود و در وضعیت روحی بدی به سر می برد دست زنش را که در تخت مرگ خوابیده بود گرفت و ناامیدانه فریاد زد: " الان وقت مبارزه است. همه چیزو به من نسپر، از من بیشتر از این چیزی ساخته نیست. به بیهوشی ات خاتمه بده و نفس بکش. دوباره مال من باش..."
ایونه به طور معجزه آسایی دو ساعت بعد از فریادهای ناامیدانه شوهرش شروع به نفس کشیدن کرد. پنج روز بعد نیز یک معجزه اتفاق افتاد: او دیگر نیازی به مراقبت سنگین بیمارستانی نداشت!
این زن انگلیسی بعد از مدت کوتاهی از بیمارستان ترخیص شد و دیروز با روزنامه دیلی میل مصاحبه کرد. به گزارش وبلاگ ترجمه اخبار ترکیه به نقل از حریت، وی گفت: " دقیقا یادم نمیاد شوهرم به من چی می گفت اما از فریاد و ناله او اصلا خوشم نیامد. با فریاد او احساس می کردم در بدنم حرکتی شروع شده است و ارگانهایم شروع به فعالیت کرده اند. با فریادهای شوهرم بدنم شروع به مبارزه کرده بود.
امیدوارم این الگو برای دیگر بیماران نیز امید به زندگی بدهد"
پی نوشت – انسان چقدر عجیب است
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت توسط shaghayegh |
مرد هر روز دير سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد: از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود. حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت توسط shaghayegh |
روزي در آخر ساعت د رس يك دانشجوي دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد : استاد شما كه از جهان سوم مي آييد ، جهان سوم كجاست؟؟ فقط چند دقيقه تا آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا ميكنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند خانه اش خراب ميشود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت توسط shaghayegh |
به گزارش «فردا» و به نقل از القبس، مجلس شوراي عربستان با رعايت شرايط خاصي به زنان عربستاني اين اجازه را داده است كه اين شرايط عبارتند از: لطفا برید به ادامه ی مطلب (نظر یادتون نره
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت توسط shaghayegh |
آفتاب را دوست دارم
به خاطر وسعت روحش
که شب ناپدید میشود
تا ماه فراموش کند
حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت توسط shaghayegh |
| ||||||