تبليغاتX
... آخر خط

... آخر خط

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به

دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»

زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»

پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي

كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش

منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده

بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري

دوست دارم كاري به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت توسط shaghayegh|

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.

همچون نیلوفری باش در آب،

زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!

زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،

ریاضیات وابسته به ذهن اند،

وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،

زندگی سخت ساده است،

خطر کن،

وارد بازی شو،

چه چیز از دست می دهی؟

با دست های تهی آمده ایم،

وبا دست های تهی خواهیم رفت،

نه چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،

تا سر زنده باشیم،

تا ترانه ای زیبا بخوانیم،

وفرصت به پایان خواهد رسید!

آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،

زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند،

شهامت زندگی کردن را داشته اند،

کسانی که عشق ورزیده اند،

دست افشانده اند،

و زندگی را جشن گرفته اند،

  پس،هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،

که گویی واپسین لحظه است،

و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد

 

 

نوشته شده در شنبه 26 دی1388ساعت توسط shaghayegh|

جنگيدن گناه نيست!جنگيدن يك فعل عاشقانه است . دشمن به ما فرصت مي دهد تا پيشرفت كنيم و به كمال برسيم.

دشمن هميشه معرف وجه ضعيف ماست . مي تواند ترس جسماني باشد يا احساس پيروزي پيش از وقت يا ميل به رها كردن مبارزه با اين ادعا كه به زحمتش نمي ارزد . دشمن به اين دليل با ما مبارزه مي كند كه ميداند آسيب پذير هستيم . درست در موقعي كه غرورمان به ما ميگويد شكست ناپذير هستيم . در مبارزه ما هميشه سعي ميكنيم از وجه ضعيفم خودمان دفاع كنيم . در حالي كه دشمن به طرفي كه حفاظت نشده حمله ميكند،يعني به وجهي كه كاملا به آن اعتماد داريم . و بالا خره شكست ميخوريم ، چون آنچه نبايد هرگز اتفاق بيفتد واقع ميشود و آن اجازه ي انتخاب نحوه ي مبارزه به دشمن است.

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت توسط shaghayegh|

زندگينامه سهراب سپهري


     
سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نیز نایل آمد.

پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان

خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسطه در دبیرستان پهلوی

کاشان (خرداد ۱۳۲۲) و به پایان رساندن دورهٔ دو سالهٔ

 دانشسرای مقدماتی پسران (خرداد ۱۳۲۴)، در آذر

 ۱۳۲۵ به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان در آمد. در

شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود

و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد

 و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت

و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد

که پس از هشت ماه کار استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰

 نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام

«مرگ رنگ» انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده

 هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان

درجهٔ اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند

نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین

 مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد.

 آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳

 در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها

شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان‌های هنرهای زیبا

نیز به تدریس می‌‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی

 از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از

 راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت.

ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی نمود.

 وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت.

حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت.

 سهراب سپری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی

 با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷

 مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدرسی

هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود

 که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره گیری کرد.


سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان

 پارس تهران به علت مبتلا بودن به بیماری سرطان خون درگذشت.

 صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در

اطراف كاشان ميزبان ابدی سهراب گردید.


سهراب در آغاز کار شاعری تحت تأثیر شعرهای نیما بود

 و این تأثیر در «مرگ رنگ» به خوبی مشهود است

و در آثار بعدی او کم کم کارش شکل می‌گیرد و

شعرش با دیگر شاعران هم دورهٔ خویش متمایز می‌گردد.

از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می‌توان به این عنوان‌ها اشاره نمود:


آوار آفتاب (۱۳۴۰)؛
شرق اندوه (۱۳۴۰)؛
حجم سبز (۱۳۴۶)؛
هشت کتاب (۱۳۵۶).
برخی از اشعار وی در سال‌های ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ در فصلنامهٔ آرش به چاپ رسید.

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت توسط رامین|

تو را صدا ميزنم

از پشت اين ديوارها

با تو هم آسمان شدم

حتي در اين انكارها

از تو شكست مي خورم

خيره به چشمانم نمان

پيش تو مات مي شوم

بين زمين و آسمان

سر در گم رويا شدم

بسوي عشقت مي دوم

تا لب چشمه مي رسم

تشنه به خانه مي روم

از تو ترانه مي شوم

اي آخرين بهانه ام

سكوت را مي شكنم

در كنج آشيانه ام

طلوع تو براي من

غروب غصه ها شده

كنار من بودن تو

شبيه يك تولده

                                                                                                رامين عبدالهي دارستاني

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت توسط رامین|

با تو حكايتي دگر
اين دل ما بسر كند
شب سياه قصه را
هواي تو سحر كند
*

باور ما نمي شود
درسر ما نمي رود
از گذر سينه ئ ما
يار دگر گذر كند
**

شكوه بسي شنيده ام
از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر
زمزمه يي دگر كند
***

مقصد و مقصودم تويي
عشقم و معبودم تويي
از تو حذر نمي كنم
سايه مگر سفر كند
****

چاره ئ كار ما تويي
ياور و يار ما تويي
توبه نمي كند اثر
مرگ مگر اثر كند
*****

مجرم آزاده منم
تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي حكم سحرگاه تويي

                                                                                              مسعود فردمنش     
نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت توسط رامین|

گل بارون زده ي من
 گل ياس نازنينم
 مي شكنم ، پژمرده مي شم
 نذار اشكاتو ببينم
 تا هميشه تو رو داشتن
 داشتن تمام دنياست
 از تو و اسم تو گفتن
 بهترين همه حرفاست
 با تو ، با تو اگه باشم
 وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر مي شن از تو
 وقت غم خوردن ندارم
س اي غزلواره ي دلتنگ
 كه همه تنت كلامه
 هنوزم با گل گونه ت
شرم اولين سلامه
 اي تو جاري توي شعرم
 مثل عشق و خون و حسرت
 دفتر شعر من از تو
 سبد خاطره هامه
 اي گل شكسته ساقه ، گل پرپر
 كه به ياد هجرت پرنده هايي
 توي يأس مبهم چشمات مي بينم
 كه به فكر يه سفر به انتهايي
 سر به زير دل شكسته ، نازنينم
 اگه ساده
ست واسه تو گذشتن از من
 مرثيه سر كن براي رفتن من
 آخه مرگ واسه من از تو گذشتن
 گل بارون زده ي من
 اگه دلتنگم و خسته
 اگه كوچيدن توفان
 ساقه ي منم شكسته
 مي تونم خستگياتو
 از تن پاكت بگيرم
 مي تونم براي خوبيت
 واسه
سادگيت بميرم
 با تو ، با تو اگه باشم
 وحشت از مردن ندارم
 لحظه هام پر مي شن از تو
وقت غم خوردن ندام
 
                                                                                                ايرج جنتي عطايي

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت توسط رامین|

يه مقام محترم اعلام کرده که کتابهاي مدارس بومي سازي ميشود...
اين هم نمونه بومي سازي:

جمله اصلي: آن مرد با اسب آمد

جملات بومي شده

اصفهان: آن مرد با پول آمد

تهران: آن مرد با ماکسيماي مشکي آمد

قم: حاج آقا تشريف آوردند

آبادان: آن مرد با عينک دودي ريبن آمد

زاهدان: آن مرد را کشتند

تبريز: آن مرد ياواش ياواش گلدي

مشهد: آن مرد با شمع آمد

خرم آباد: آن مرد مرد نيه، انه

سنندج: آن مرد سبيل دارد

اردبيل: آن مرد بار ميبرد

قزوين: آن مرد با لبخند آمد

شيراز: آن مرد حال نداشت نيامد

رشت: آن مرد رفت بابا آمد

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت توسط shaghayegh|



Design By : P I C H A K . N E T



كد ماوس